تبليغاتX
رهگذرقصه گو

رهگذرقصه گو

حرفها

بچه های شیطان

بچه های شیطان

اینجاروی زمین

 بچه های شیطان

قلبهارادردرون سینه

می زنند،رنگ سیاه

پیشِ چشم انسان

می کشند پرده ء زیبا،ازرنگ

اینجاروی زمین

بچه های شیطان

هرچه که صلح وصفاست

می کنند خشک از ریشه

حسدوظلم وریا

می نشانند،دردرون دلها

اینجاروی زمین

بچه های شیطان

پیش چشمِ بیدار

می کنند خواروحقیر

عزت وآزادی

می خورند خون حرام!؟

از رگ مظلومان

اینجاروی زمین

بچه های شیطان

می سرایند شعری

ازپلیدی،

ازترس

می نوازندآهنگ،

باسازی

آهنین چنگ جدید

نامِ شعر وآهنگ

زندگی نه ،هرگز

مرگ پابرجا

اینجاروی زمین

خود شیطان بزرگ

پیش چشم ِ همگان

می کند خونخواری،

می کند جهان جواری،

می زند فریاد از آزادی!؟

۱۳۸۴

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 17:9  توسط من ومن  | 

خدا.اسلام

نشناختیم خدارا

چون سربه آسمان کرده ایم

فریادمی زنیم خدا

حال آنکه خود گفته است

من ازرگت به تونزدیک ترم

سررابه چرخانیم اگرکمی

 خواهیم دید او را

خواهیم شناختش

حتم بدان

حرفهای خود

گرزنی به پچ پچه هم

یا درنهایت خشم فریاد

زنی توبرسرش

خواهد شنفت

خواهد جواب گفت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 13:30  توسط من ومن  | 

کندوان خیلی زیباست ومردمانش مهربان ترین مردم

23 مرداد 88 - 02:40

روستای کندوان  در آذربایجان شرقی

AXFA.IR

AXFA.IR

AXFA.IR

AXFA.IR

AXFA.IR

AXFA.IR

AXFA.IR

AXFA.IR

AXFA.IR

AXFA.IR

AXFA.IR

AXFA.IR

AXFA.IR

AXFA.IR


__
  • + نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 15:31  توسط من ومن  | 

    عکس

    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 0:38  توسط من ومن  | 

    کتاب

    18 اردیبهشت 88 - 00:07
    گزیده ای ازکتاب فاطمه فاطمه است
      اینک لحظه‌ وداع با علی (ع) ! چه دشوار است . اکنون علی باید در دنیا بماند. سی سال دیگر! فرستاد ” ام رافع ” بیاید ، وی خدمتکار پیغمبر(ص) بود. از او خواست که :- ای کنیز خدا، بر من آب بریز تا خود را شست ‌وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتی، غسل کرد و سپس جامه‌ های نویی را که پس از مرگ پدر کنار افکنده بود و سیاه پوشیده بود، پوشید، گویی از عزای پدر بیرون آمده است و اکنون به دیدار او می‌رود.به ام رافع گفت :ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.لحظه ‌ای گذشت و لحظاتی …ناگهان از خانه شیون برخاست.پلک‌هایش را فروبست و چشم‌هایش را به روی محبوبش ـ که در انتظار او بود‌ ـ گشود.شمعی از آتش و رنج ، در خانه‌ علی خاموش شد و علی تنها ماند . با کودکانش.از علی خواسته بود تا او را شب دفن کنند ، گورش را کسی نشناسد و … و علی چنین کرد .اما کسی نمی ‌داند که چگونه؟ و هنوز نمی ‌داند کجا؟در خانه‌اش؟ یا در بقیع ؟ معلوم نیست.و کجای بقیع ؟ معلوم نیست.آنچه معلوم است،‌ رنج علی است، امشب، بر گور فاطمه .مدینه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته ‌اند. سکوت مرموز شب گوش به گفت‌وگوی آرام علی دارد.و علی که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه ، بی ‌پیغمبر، بی ‌فاطمه. همچون کوهی از درد، بر سر خاک فاطمه نشسته است.ساعت ‌ها است.شب ـ خاموش و غمگین ـ زمزمه درد او را گوش می ‌دهد، بقیع آرام و خوشبخت و مدینه بی‌وفا و بدبخت، سکوت کرده ‌اند، قبر‌های بیدار و خانه‌ های خفته می‌شنوند.نسیم نیمه شب کلماتی را که به سختی از جان علی برمی‌آید، از سر گور فاطمه به خانه‌ خاموش پیغمبر می‌برد :ـ بر تو، از من و از دخترت ـ که در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پیوست، سلام ای رسول خدا.ـ از سرگذشت عزیز تو ـ ای رسول خدا ـ شکیبایی من کاست و چالاکی من به ضعف گرایید . اما، در پی سهمگینی فراق تو و سختی مصیبت تو، مرا اکنون جای شکیب هست.من تو را در شکافته گورت خواباندم و در میانه‌ حلقوم و سینه من جان دادی، “انا لله و انا الیه راجعون”.ودیعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدی است و اما شبم بی‌خواب، تا آنگاه که خدا خانه‌ای را که تو در آن نشیمن داری، برایم برگزیند.هم‌اکنون دخترت تو را خبر خواهد کرد که قوم تو بر ستمکاری در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چیز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گیر.

    ya-fatemeh-zahra-green.jpgاینها همه شد، با این که از عهد تو دیری نگذشته است و یاد تو از خاطر نرفته است.
    بر هر دوی شما سلام. سلام وداع کنننده‌ای که نه خشمگین است، نه ملول.
    لحظه‌ای سکوت نمود، خستگی یک عمر رنج را ناگهان در جانش احساس کرد. گویی با هر یک از این کلمات، که از عمق جانش کنده می‌شد ـ قطعه‌ای از هستی‌اش را از دست داده است.
    درمانده و بیچاره بر جا مانده؛ نمی‌دانست چه کند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، این‌جا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گویی دیوی است که در ظلمت زشت شب کمین کرده است. با هزاران توطئه و خیانت و بی‌شرمی انتظار او را می‌کشد.
    و


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 0:36  توسط من ومن  |